خستــــه ام........!
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته

روزهاست ............ !
از سقف لحظه هایم
یاد تو چکه می کند
.
.
.
اگر باران بند بیاید
از این خانه می روم
۲۵ می ۲۰۰۹ ـ
برای این روزها که تو را ندارم......!
گلم ...
دلم ...
خاطرت هست !؟
خاطرت نیست ...
نیست ...
مثل خودت
که دیگر نیست ...
هی من می نشینم و،
مرور می کنم
خاطره ها
لحظه ها
بوسه ها ...
هی تو
دور می شوی
دورتر و، دورتر ...
صورتم را پیوند زدم
به شیشه باران گرفته پنجره ...
به انتهای خیابانی خیره شده ام
که تو،
روزی،یک روز بارانی
از آنجا،
برایم دست تکان دادی
و من روزی
بدانجا نگریستم
و حال
برای جای خالیت،
گریستم ...
دلکم
این اشک ها هم،
بهانه ایست ...
حال، تو دورتر شده ایی و، من
بی کس تر ...
آه،
گلم ...
دلم ...
گفتی چشمها را باید شست!! شستم . . . گفتی جور دیگر باید دید !! دیدم . . . گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم . . . ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : «دیوانـه ای بـاران زده.......
چقدر این جملــه را شنیده ام از تو:
وقتی دروغ می گویی
چشمانت برق می زنند
و زبانت می گیرد
آری بارها شنیده ام از تو!
و من مات و مبهوت از
دروغی که هرگز نگفته ام
و گناهی که هرگز مرتکب نشده ام
بگو به کدامین خدا و وکدامین قبله باید قسم خورم
که هرگز به تویی که چون خدایت می پرستم
دروغی نگفته ام و نخواهم گفت.....
و چه می کشد باز مرا
این سکوت سنگین
و این لبخند سرد تو......!
بگو به کدامین گناه این چنین
مرا مجازات می کنی
بگو.........!
نوشته شده در تاریخ ۱۸ آپریل
دير يا زود
فرقی نداشت!
از همان اول
باور داشتم!
اما تو می گفتی: می مانم! شرط می بندم!
بيا ببين!
باختی
و اکنون تمام شهر
برای بُرد ِ من
جشن گرفته اند!
یک فریب ساده و کوچک ان هم از دست عزیزی که تو دنیارا جز با او و جز برای او نمی خواهی...
شاید همین باشد
تو باختي
نامه اي بر اب و باد
واي كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شيشه اين پنجره ها كشيدم و..... تو نيامدي
نيامدي تا ببيني بي توچه تنهايم
نيامدي تا شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا نشوني تمام وجودم فرياد مي زد بي معرفت ترين معشوقه ي دنيا
هستي
تا يادت نيايد روزگاري كه تمام دنيايم بودی
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش كند بي مهريت را
من شايد بتوانم بازم سكوت كنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه...
نگرانم
نگرانم براي روزهايي كه مي ايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيمانيت زماني كه هيچ سودي ندارد
روزگار درد كشيدنت برايم عذاب اور خواهد بود .....
اما روزها خواهند گذشت
و تو
اري تو
انچه كه به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي كرد
مي دانم
من منتظر شكستنت نيستم
نفرين هم نمي كنم
به حرمت عشقي كه هرگز معنايش را ندانستي..!!!!!!!!!!
به خاطر اشكهايي كه به من ارزاني داشتي
به خاطر
به خاطر خودت
اما مي دانم اين براي فرار از سرنوشت كافي نيست
نمي دانم هنوز هم مثل قديم مي خندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز گرمايي از وجودت طلب نخواهم كرد
باورم بود كنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات كردم نه انگونه لايقش باشي ...!!!
اما چشمانم تنها تو را مي ديد
تويي كه امروز به جانم ضربه زدي وتنها رفتي
بي من بمان تجربه كن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
به خاطر نياور مرا اگر اينگونه راحتي
بخند و به همه بگو كه شادي
ولي كه من مي دانم
حتي دمي هم نمي تواني اسايش داشته باشي
اخر انچه تو با من كردي خارج از توان
تو بود
هرگز باور نداشتم اين چنينم كني
هرگز
مي ترسم براي روزهايي كه مي ايند براي تو
افسوس
افسوس كه تا دم اخرندانستم چه با من خواهي كرد
ندانستم دلت، نگاهت، دوست داشتنت همه يك فريب بود
مي ترسم از روزي كه حالت چون حال امروزم بارانيست
و در پي شانه اي براي گريستن
نمي دانم يادت هست
چگونه دلي كه در دستانت بود
براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتيد
تا انجا كه توان داشتي فشردي
كه نشايد باري ديگر در پي ات چون كودك گرياني دوان دوان
گوشه ي دامنت را بگيرد
تا لحظه اي درنگ كني اما تو حتي نگاه هم نكردي
نگاه نكردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني انكه زير گامهاي توست
منم
مني كه تمام زندگيم بودي
مني كه تمام دنيايم را به پايت ريختم تا نروي
يادت مي ايد
پيش روي توي سرد دل
به چه سان اشك ريختم
تا شايد گرماي اشكهايم دل سخت تو را نرم كند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
من تنها يك بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه ازتو دريغ كردم
چه برايت كم گذاشتم كه بي من قصد رفتن كردي
كاش كه هرگز نمي ديدمت
كاش كه چشم هايم كور بود
ولي حالا كه ديدم
دل سپردم
و رفتي بی من ........؟؟؟

خواب دیده ام
یکی از همین روزهای ِ در راه ِ نیامده ،
از راه می رسی ،
و این همه تنهایی را
که روی دست هایم جا مانده اند،
با بوسه ای می زُدایی .
و در انجماد روزهای ِ اندوهم ، آنقدر تکرار می شوی
که ذوب می شوند این همه خستگی های ِ دلم ...
خواب دیده ام
تمامی این چشم هایی ،
که مبادای تلاقی ِ نگاه ِ مرا و تو را خیره مانده اند ،
به خواب می روند ،
و نمی بینند
چشم های ِ مرا ،
که آغوش باز کرده اند زلال ِ نگاه ِ دریایی تو را ...
و سبز شدن ِ دست های ِ نحیف ِ مرا در حجم ِ دست های ِ مهربان ِ تو ...
خواب دیده ام
بی هیچ هراس و دلهره ای
می ایستم و رساتر از هر بار گفتنم ،
فریاد می زنم دوستت دارم را ،
و رها می شوم در حجم آغوش ِ تو و به خواب می روم
و تمامی ِ آشنایان ِ این حوالی ،
بی هیچ شماتتی ، سرمست می شوند ...
خواب دیده ام
در این روزهای ِ پر گریه ی ِ بی تو
آنقدر با تو می خندم
که من و تو ما می شود و می ماند ....
خواب دیده ام ....
تو بگو
بگو ،
تمامی این ها را که به خواب دیده ام ،
نمیگــُذاری به حساب ِ کج بودن خواب های ِ ای دل ِ بی قرار ِ بی درمان
و می مانی ....
بگو ،
من با این همه باید ها و نبایدهایی که دوره کرده اند من را و تو را
چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟
من از بیدار ماندن ِ مدام می ترسم ،
بگذار بخوابم
و خواب ببینم که من و تو ، ما ...
بگذار بخوابم ...!!!!!
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این وآن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این وآن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...
یغما گلرویی
دقایق آخرین سال دارد نفس های آخر خودش را می کشد....!
و همه با ذوق و شوقی کودکانه سال جدید را انتظار می کشند...!!!
و من
سر در گم
همچنان دوره می کنم شب را
و روز را....هنوز هـــــــم!!!
از خودت بــــه خودم...!!!
ای کاش نبودنت را نیز با خودت می بردی.....!
شد بهارو قلب من اسیر شهـــر انتظار است...
حرف قلب من این بود و هست....!
آن زمان که تو بیایی بهـــــــار است...!
باورم نیست آمد بهارو ماه چشم تو بر دل نتابید...
دل به یاد تو یک سال رنجید و چشــــم در آرزویت نخوابید.......!!!!!!!!
که هرگز به تویی که چون خدایت می پرستم
دروغی نگفته ام و نخواهم گفت.....
و چه می کشد باز مرا
این سکوت سنگین
و این لبخند سرد تو......!
بگو به کدامین گناه این چنین
مرا مجازات می کنی
بگو.........!
نوشته شده در تاریخ ۱۸ آپریل
اينجا هنوز هم چشمهاي کسی منتظر نگاه توست
اينجا هنوز هم دلي برايت تنگ ميشود
اينجا هنوز هم کسی ست که به شوق تو عاشق میشود
آری عاشق می شود....
مثل همه...
مثل تمام مردم اين كوچه...!!!!!
باور نکردی
باور نکردی که سکوت
همان حرف نگفته
همان نگاه مشتاق و پرپر
همان التهاب دیدار
و همان
همان هایی که هیچگاه
کلمه ایی برایش
متولد نشد ...
سکوت
همهء آنهاست ...
باور نکردی
که سالها
با طعم بوسه هایت
نوشتم
با طعم بوسه هایت
خواندم
و با طعم بوسه هایت
نفس کشیدم ...
باور نکردی
که باران
بهانه ایست، برای تو
که التهاب دریا
در چشم من
همان قرارهای توست ...
و عشق
امان از عشق
عشق، عشق و باز هم عشق
کلمه ایی که
روسیاهان زیادی را
سپید کرد ...
و همان عشق
ردپایی نگذاشت در تو
اما مرا
خاک ریز کرد
خاک ریز ...
افسوس
باور نکردی ...


